نامه سی و هشتم .... هفت ماهگی رادین


رادین گلم هفت ماهگیت مبارک. روز ششم آذر به بابایی گفتم که برات یک کیک بخره تا تولد هفت ماهگیت رو جشن بگیریم. البته قصد داشتم که این جشن سه نفره رو توی سن شش ماهگیت که دقیقا نیم ساله میشی بگیرم ولی خوب چون واکسن داشتی و دست بابایی هم شکسته بود نشد. وقتی بابایی کیک رو آورد دیگه تصمیم گرفتیم که برای فرداش ببریمت آتلیه. روز هفتم با بابایی بردیمت آتلیه . وقتی وارد شدیم زدی زیر گریه. ولی در نهایت آقای عکاس چند تایی ازت عکس گرفتند. بعد رفتیم پیش آقای دکتر تا هم معاینه ماهیانه ات شده باشه و هم واکسن زده باشی. وقتی وارد مطب شدیم با گریه یه بچه شما هم بلند زدی زیر گریه. وقتی ساکت شدی رفتیم داخل اتاق آقای دکتر. تا تخت معاینه رو دیدی باز زدی زیر گریه. در نهایت آقای دکتر واکسن هپاتیت و آنفولانزا رو زدند که شدیدا باز گریه کردی. ببخشید عزیزم اون روز حسابی خسته ات کردیم. خدا رو شکر حالت هم خوب بود. وزنت در سن هفت ماهگی 8 کیلو قدت همون 71 و دور سرت 46.5 بود. امیدوارم همیشه سالم و سلامت باشی عزیز دلم.
الان دیگه با خودت گاهی ماما، بابا، به به وسط حرف زدنامیگی. دو سه روزی هست بای بای کردن رو یاد گرفتی و خودت یه دستت رو بالا میاری و تکونش میدی. روروئک سواریت هم بهتر شده. راستی چند شبی هست که دیگه توی تخت خودت میخوابی. منتها اولش کلی شیطنت میکنی. مثلا میزاریمت که بخوابی چند دقیقه بعد که بهت سر میزنیم میبینم که برگشتی و رفتی پایین تختت داری با عروسکت که اسمش رو کتی گذاشتیم و خاله برات خریده بازی میکنی.با خوت گاهی خیلی حرف میزنی و با هیجان فریاد میزنی، مخصوصا وقتی سوار روروئکت میشی


نامه سی و هشتم .... هفت ماهگی رادین
